این مرد چقدر بزرگواره... پروفسور ثبوتی خطاب به دانشجویان:دانشجویان عزیزدیشب تا ساعت 3 بعد از نیمه شب ایمیل های شما را میخواندم. از همه تان به خاطر تبریک های زاد روز من و نگرانی هایی که نسبت بهاحتمال رکود در روند علمی و پژوهشی دانشگاه دارید صمیمانه سپاسگزارم. بایداذعان کنم یک نکته در نوشته هایتان تا اندازه ای پریشانم کرد و آن تکرار کلمه"تاسف" بود. مگر بار ها در جمع و غیر جمع٬ خوش بینی مرا نسبت به آینده ندیده اید که معتقدم امروزمان بهتر از دیروزمان است و دلیلی ندارد فردایمان بدتر ازامروزمان باشد.
نظرات ()در سال ۱۸۶۱ میلادی فسیلی از جانوری به اندازه ی کلاغ را یک کارگر معدن لا به لای سنگ های آهک در منطقه ی باواریای آلمان پیدا کرد. آرواره ی فسیل شده ی آن جانور ناشناخته به آرواره ی خزندگان شباهت داشت و اگر آثاری از پر در آن فسیل دیده نمی شد، با در نظر گرفتن آرواره ی منقار مانند اما مجهز به دندان های استخوانی، پنجه های دارای چنگال و دم استخوانی و درازش، آن را در گروه خزندگان نابود شده جای می دادند. اما آن فسیل را آرکئوپتریکس لیتوگرافیکا نام نهادند و آن را نیای پرندگان امروزی دانستند که نزدیک ۱۷۰ میلیون سال پیش می زیسته است.
جانورشناسان از سال ها پیش به وجود همانندی های بین خزندگان و پرندگان پی برده بودند که از جمله می توان همانندی های ساختاری و کارکردی زیر را نام برد:
۱) جمجمه ی خزندگان و پرندگان با یک مفصل گوی و کاسه ای به نام کندیل پس سری به نخستین مهره ی گردن متصل می شود.(پستانداران دو کندیل دارند)
۲) پرندگان و خزندگان فقط یک استخوان در گوش میانی(از نوع رکابی) دارند.(پستانداران در گوش میانی سه استخوان دارند)
۳) آرواره ی پایینی در پرندگان و خزندگان از ۵ تا ۶ استخوان درست شده است.(آرواره ی پایینی پستانداران فقط یک استخوان است)
۴) مواد دفعی در پرندگان و خزندگان به صورت اسیداوریک است.(پستانداران اوره دفع می کنند)
۵) پرندگان و خزندگان تخم های زرده دار همانندی دارند و جنین اولیه در سطح زرده ی آن ها در مراحل آغازین تقسیم سلولی دیده می شود.(پستانداران چنین تخمی ندارند)
این همانندی ها و همانندی های کالبدشناختی و تنکارشناختی دیگر باعث شد که توماس هنری هاکسلی، جانورشناس انگلیسی، پرندگان را "خزندگان ستوده شده" بنامد و آن ها را همراه با گروهی از دایناسورها به نام تروپودها که برخی ویژگی های پرندگان را داشته اند، در یک دسته جای دهد و با هم مرتبط بداند. کشف فسیل آرکئوپتریکس نخستین مدرک فسیلی برای نظریه ی هاکسلی بود و خیلی زود این جانور به عنوان حلقه ی بین خزندگان و پرندگان و به عنوان یکی از "حلقه های گمشده"ی داروین پذیرفته شد.
آرکئوپتریکس نام شایسته ای دارد که به معنای "پرنده ی قدیمی" است. با وجود این، همانندی آن به پرندگان امروزی بسیار اندک است. این جانور به مانند پرندگان امروزی استخوان های توخالی و کیسه های هوا نداشته و در آرواره های استخوانی و منقار مانند خود، دندان های استخوانی داشته است. دنباله ی ستون مهره های جانور به درون دم دراز آن کشیده شده و آن را نگه می داشته است. این جانور پرهایی داشته که به گرم ماندن آن کمک می کرده اند، اما برای پرواز چندان کارایی نداشته اند، زیرا این جانور ماهیچه های پروازی چندان نیرومندی نداشته است. در واقع همانندی این جانور به پرندگان به اندازه ای اندک است که وقتی چند سال بعد فسیل دیگری از همین جانور کشف شد، به دلیل مبهم بودن آثار پرها و دشواری تشخیص آنُ فسیل را از آن پتروداکتیلی کوچک شمرده بودند و این اشتباه خود نشان می دهد که حتی یک متخصص تا چه اندازه ارکئوپتریکس را به خزندگان نزدیک می دیده است.
توضیح ساده ای که اکنون پذیرفته شده، این است که نیاکان این جانور از درختان بالا می رفته اند. پرهای این جانداران که از تغییر شکل پولک خزندگان فراهم شده اند تا عایقی برای بدن باشند، کم کم بزرگتر شده و سرانجام آرکئوپتریکس را قادر ساخته اند تا از شاخه ای به شاخه ی دیگر پرواز کند و همان کاری را بکند که امروزه سوسمارهای پرنده به کمک پرده ی پهلوی بدن خود انجام می دهند. آرکئوپتریکس می توانسته از درخت بالا برود. یکی از چنگال های چهارگانه اش روبه عقب و مقابل بقیه قرار می گرفته است و در نتیجه، جانور می توانسته چیزها را محکم بگیرد. چنگال های روی بال ها نیز به جانور برای گرفتن شاخه ها بسیار کمک می کرده اند. بالا رفتن از درختان نه تنها آن ها را از شکارچیان بزرگ روی زمین دور می کرد، بلکه خوراک خوبی برای آن ها از شکار حشره ها فراهم می شد.
بالا رفتن از درختان باعث نیرومندتر شدن پنجه ها شد و کم کم لوب هایی بینایی در مغز جانور بزرگ تر و در نتیجه بینایی جانور تیزتر شد. مخچه رشد بیشتری کرد تا تعادل جانور بهبود یابد و آرواره ها سبک تر شدند و کم کم به صورت منقار درآمدند. اما شاید مهم تر از همه این بود که زاده های این جانوران آرام آرام خون گرم شدند و توانستند دمای بدن خود را حفظ کنند. جانور حشره خوار خون گرم، می تواند حشره ها را هنگامی که سرد هستند و جنبش اندکی دارند، به سادگی به چنگ آورد. همچنین، خون گرم بودن برای جانوری که در محیط پر باد روی شاخه ها زندگی می کند، برتری بزرگی است. پرها کمک زیادی به حفظ دما می کنند و شاید هم به همین دلیل پدید آمده باشند، گرچه پژوهشگران بسیاری بر این باورند که آن ها در اصل برای پرواز پدید آمده اند.
نظرات ()خبر درگذشت این خواننده قدیمی ابتدا در رسانه های فارسی زبان منتشر شد، وی از مدتها قبل به دلیل ابتلا به سرطان روده بیمار و بستری بود.
خدیجه دده بالا که بعدها با روی آوردن به خوانندگی نام هنری مهستی را برای خود برگزید، در سال 1946(1325) متولد شد. در نوجوانی استعدادش برای خوانندگی توسط پرویز یاحقی، یکی از مشهورترین موسیقیدان های ایران، کشف شد.
نخستین آوازهای او در مجموعه گلهای رنگارنگ که در دهه چهل از رادیو ملی ایران پخش می شد، به کارهای او اعتبار بخشید و او را به خواننده ای محبوب در دهه های چهل و پنجاه بین مردم بدل ساخت و به علاوه راه را برای ورود خواهر بزرگترش، هایده به عالم خوانندگی نیز باز کرد.
مهستی از ازدواج اول خود با خسرو ناظمیان، یک دختر به نام سحر دارد که در شمال کالیفرنیا زندگی می کند.
کمی پس از انقلاب ایران، مهستی به بریتانیا رفت و پس از چند سال به آمریکا مهاجرت کرد. در سال 2005 نیز آکادمی جهانی هنر، ادبیات و رسانه ها از وی برای 35 سال فعالیت در زمینه موسیقی سنتی و پاپ ایرانی تقدیر به عمل آورد.
از وی بالغ بر 35 آلبوم موسیقی از جمله: "هوای یار"، "آشفته"، "مسافر" و "گل امید" منتشر شده که اغلب آنها با استقبال روبرو شده است.
در بهمن ماه سال گذشته مهستی اعلام کرد که مبتلا به سرطان پیشرفته است و غفلت در درمان آن، سبب وخامت بیماری شده است و از این طریق از جامعه ایرانیان درخواست کرد تا در برابر عوامل سرطان زا و یا نشانه های این بیماری هوشیاری بیشتری به خرج دهند.
مهدی ذکایی، سردبیر مجله جوانان در لس آنجلس در باره درگذشت مهستی می گوید: "وی روز گذشته در بیمارستان درگذشت، درحالی که با وخامت حالش به منزل دخترش، سحر در شمال کالیفرنیا رفته بود و دو روز آخر نیز در اغما به سر می برد."
آقای ذکایی با اشاره به آثار برجامانده از مهستی در موسیقی ایران می گوید که تاثیر مهستی در موسیقی سنتی ایران غیرقابل انکار و با ارزش است و سرمایه موسیقی سنتی ایران محسوب می شود

نظرات ()
نظرات ()يکروز پس ازعاشورا سال هشتاد و پنج در شهر قدس اتفاق افتاد. مردم تصويری که از جای ناودان بر روی ديوار افتاده بود رابه شمايل حضرت عباس تشبيه کرده وبرای زيارت آن سر ودست ميشکاندند
.





نظرات ()
If I could choose a guarding angel,
One that would always watch out for me,
I know right now, without a doubt,
Just who I would choose for me.
It would be someone
Who I know always cares,
Someone with whom I feel free
My inner-most thoughts to share.
Yes! It would be the one
Who talks with me and who listens to me,
When I am about to fall;
The one who would be here for me and
Go with me though it all.
It would be someone who prays for me
And knows of my strength
And my weakness, my faults
And, yet, would love me still.
So, if it were that I could choose
The one to help watch over me,
Dear One, would you my angel be?
نظرات ()موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .»
اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.»
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.»
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريدن شد.
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟
در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .»
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.
اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.
روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.
حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!
نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد!
نظرات ()
نظرات ()I woke up this morning and knew that today,
the sun would not be shining and the clouds would be gray.
As I stepped outside, rain fell upon my head.
My car wouldn't start so I walked to school instead.
I forgot all of my assignments, I failed all of my tests.
I dropped my head in disgust and asked the Lord for one request.
Lord, why is it that things won't go my way?
He gently replied, "Dear child it is because you didn't thank me yesterday.
I woke you up and enabled you to see the sun again.
I gave you shelter, protected your family, and even let you make a new friend.
I blessed you far greater than I ever had before.
But you were too busy to thank me once more.
You didn't feel sick because I maintained your health.
You had money in your pocket because I maintained your wealth.
You had shoes on you feet and clothes to wear, too.
You had plenty of food to eat, and what did you do?
You ignored me and went about your tasks.
But when you wanted something you never hesitated to ask.
I was there when you needed me, and that wasn't too long ago.
But when things started going your way, it was me you did not know.
As if that weren't enough, I provided your favorite luxuries.
This was something I didn't have to do-they weren't even necessities.
And when it was time to get on your knees and show your gratitude,
You decided that after such a fulfilling day, you weren't in the mood.
So I decided to give you just a little test.
To show you how it would feel to stop being blessed."
I began to realize what the Lord was saying.
And when I got home, I fell to my knees and started praying.
He said, "My child, you have learned and you know I do forgive.
But remember to remember this day as long as you shall live.
I love filling your life with joy, and your pain I'll alleviate it.
But just a simple thank you would show how much you appreciate it."
Pass (your choice) this on to everyone you pray the Lord will bless.
There are no catches or rules just this simple test.
How many people to send it to is all in your hands.
Just another Cyber Blessing sent from God through Man.
نظرات ()
نظرات ()