Dusharm

 
The man whispered
نویسنده : اکبر نعمتی - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱٦
 

The man whispered,"God,speak to me".And a meadowlark sangs.But the man did not hear.So the man yelled ,"God,speak to me".And the thunder rolled across the sky.But the man did not listen.The man looked around and said,"God,let me see you."And a star shined brightly.but the man did not see.And the man shouted,"God,show mw a miracle."And a life was born.But,the man did not notice.So,the man cried out in despair,"touch me God and let me know you are here."Whereupon,God reached down and touched the man.But,the man brushed the butterfly away...And walked on..


 
 
داستان
نویسنده : اکبر نعمتی - ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱٤
 

اين داستان رو شايد خيلي هاتون شنيده باشيد ، ولي من يه بار ديگه مينويسمش :

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .


سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !
اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه.


 
 
يک شعر از دختر خاله مهربونم
نویسنده : اکبر نعمتی - ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱٤
 

اين شعر را دختر خاله ام خانم ليلا اکبری به سه زبان سروده اند:

 WITHOUT THEE ;NEVER

I would rather in the tavern with thee

pour out all the thoughts for my heart

than without thee go and make my prayer

unto heaven ,this truely,O' creator of all

things and to com,is religion;

whether thou castest me in to flames,or

makest me glad with light of thy countenance.

 

با تو به خرابات اگر گويم راز
به،زانکه به محراب کنم بي تو نماز
اي اول و اي آخر خلقان، همه تو
خواهي تو مرا بسوز و خواهي بنواز

SANS THEE ;NEVER
Je plutôt dans la taverne avec le thee versez hors de
toutes les pensées pour mon coeur que sans thee allez
faire ma prière au ciel, ceci truely, créateur de O 'de tous
les choses et à COM, est religion ; si thou castest je
dedans aux flammes, ou makest j'heureux avec la
lumière de la mine thy.

 
 
زیبایی
نویسنده : اکبر نعمتی - ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱٢
 
زیبایی
آنگاه شاعری گفت از زیبایی سخن بگوی.پیامبر گفت:شما زیباییرا کجا جستجو خواهید کرد و چگونه آنرا خواهید یافت مگر آنکه زیبایی خود راهبر شماباشد؟زیبایی یک نیاز نیست،بلکه تجربه ای از وجد و شادی و مستی است.زیبایی نه لبهای تشنه استو نه دستهای تهی که به نیاز پیش آورده اند،زیبایی قلبی است شعله ورو جانی است مجذوب و افسون شده.زیبایی نه نقشی است که بر آن چشم  گشاییدو نه آوازی است که بدان گوش سپارید.بلکه زیبایی نقشیاست که شما می بینید اگر چه چشمهایتین را ببندید و آوازی است که می شنوید اگر چه گوشهایتان را بگیرید.زیبایی باغی است در شکوفایی جاودانه و دسته فرشتگانی استدر پرواز ابدی.ای مردم اورفالیس،زیبایی زندگی است هنگامی که زندگی نقاب از چهره ی مقدس خویش بر میدارد.آن زندگی شماییدو آنقاب نیز شمایید.زیبایی ابدیت است که خود را در آیینه می نگرد و آن ابدیت شمایید و آن آیینه نیز شمایید.
(پیامبر-جبران خلیل جبران-ترجمه ی الهی قمشه ای)

 
 
وصیت نامه داریوش کبیر
نویسنده : اکبر نعمتی - ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱۱
 


 

امروز میخوام به وصیت نامه داریوش سر سلسله هخامنشیان اشاره کنم تا جوابی باشد برای آنانی که ادعا دارند ايرانيان‌ قبل‌ از اسلام‌ مردماني‌ بي‌ سواد، بي‌ فرهنگ‌ و در كل‌ وحشي‌ بودند و در عين‌ حال‌ خود نيز علاقه‌ داشتند كه‌ بي‌ سواد باقي‌ بمانند ( رجوع شود به روزنامه شريف سخنراني دکتر علي لاريجاني  رئیس صدا سیما در دانشگاه صنعتی شریف در روز مبعث پیامبر 1382)


 تا بدانند که حکام در 2500 سال پیش چه افکار وایده ای داشتند


وصیت نامه داریوش کبیر

 


اینک من از دنیا میروم بیست وپنج کشور جزء امپراتوری ایران

 

 است. و در تمام این کشور ها پول ایران رواج دارد وایرانیان در

 

 آن کشور ها دارای احترام هستند . و مردم کشور ها در ایران نیز

 

دارای احترام هستند.


جانشین من خشایار شا باید مثل من در حفظ این کشور ها

 

بکوشد . وراه نگهداری این کشور ها آن است که در امور داخلی

 

آنها مداخله نکند و مذهب وشعائر آنان را محترم بشمارد.


اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور در یک زر در

 

 خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو میباشد .

 

زیرا قدرات پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز

 

هست . البته به خاطر داشته باش تو باید به این ذخیره بیفزایی نه

 

اینکه از آن بکاهی . من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن

 

برداشت نکن ، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام

 

ضرورت از آن برداشت کنند ، اما در اولین فرصت آنچه برداشتی

 

به خزانه برگردان . مادرت آتوسا برمن حق دارد پس پیوسته

 

وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن .


ده سال است که من مشغول ساختن انبار های غله در نقاط مختلف

 

 کشور هستم و من روش ساختن این انبار ها را که از سنگ

 

ساخته می شود وبه شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون

 

 انبار ها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن بوجود نمی آیند و

 

غله در این انبار ها چند سال می ماند بدون اینکه فاسد شود و تو

 

 باید بعد از من به ساختن انبار های غله ادامه بدهی

 


تا اینکه همواره آذوقه دو و یا سه سال کشور در آن انبار ها

 

موجود باشد . و هر ساله بعد از اینکه غله جدید بدست آمد از غله

 

 موجود در انبار ها برای تامین کسری خواروبار از آن استفاده کن

 

 و غله جدید را بعد از اینکه بوجاری شد به انبار منتقل نما و به

 

این ترتیب تو هرگز برای آذوغه در این مملکت دغدغه نخواهی

 

داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشکسالی شود .


هرگز دوستان وندیمان خود را به کار های مملکتی نگمار و برای

 

 آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است . چون اگر دوستان

 

 وندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم

 

 کنند و استفاده نامشروع نمایند نخواهی توانست آنها را به

 

مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری رعایت

 

 دوستی بنمایی .



کانالی که من میخواستم بین شط نیل و دریای سرخ بوجود بیاورم

 

 هنوز به اتمام نرسیده و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و

 

 جنگی خیلی اهمیت دارد تو باید آن کانال را به اتمام برسانی و

 

 عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آنقدر سنگین باشد که

 

 ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند .


اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا اینکه در این قلمرو ،

 

 نظم و امنیت برقرار کند ، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف

 

 یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی . با یک

 

ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه

 

 ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند .


توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغ گو و متملق را به

 

 خود راه نده ، چون هردوی آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم

 

 دروغ گو را از خود دور نما . هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط

 

 نکن ، و برای اینکه عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند ، قانون

 

 مالیات وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده

 

است و اگر این قانون را حفظ کنی عمال حکومت با مردم زیاد

 

تماس نخواهند داشت .


افسران وسربازان ارتش را راضی نگه دار و با آنها بدرفتاری

 

 

نکن . اگر با آنها بد رفتاری کنی آنها نخواهند توانست معامله

 

 متقابل کنند . اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت

 

 کشته شدن خودشان باشد و تلافی آنها اینطور خواهد بود که

 

دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا اینکه وسیله

 

 شکست خوردن تو را فراهم کنند .



امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده وبگذار اتباع تو

 

 بتوانند بخوانند وبنویسند تا اینکه فهم وعقل آنها بیشتر شود

 

وهر چه فهم وعقل آنها بیشتر شود ، تو با اطمینان بیشتری

 

میتوانی سلطنت کنی . همواره حامی کیش یزدان پرستی باش . اما

 

هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و

 

 همیشه به خاطر داشته باش که هرکس باید آزاد باشد و از هر

 

کیش که میل دارد پیروی نماید .


بعد از اینکه من زندگی را بدرود گفتم . بدن من را بشوی و آنگاه

 

 کفنی را که من خود فراهم کرده ام بر من به پیچان و در تابوت

 

سنگی قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را که موجود است

 

 مسدود نکن تا هرزمانی که میتوانی وارد قبر بشوی و تابوت

 

 سنگی مرا در آنجا ببینی و بفهمی ، که من پدر تو پادشاهی مقتدر

 

 بودم و بر بیست وپنج کشور سلطنت میکردم ،مردم و تو نیز مثل

 

 من خواهی مرد

 

 . زیرا سرنوشت آدمی این است که بمیرد ، خواه پادشاه بیست

 

وپنج کشور باشد خواه یک خارکن و هیچ کس در ان جهان باقی

 

 نخواهد ماند . اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد

 

 قبر من بشوی و تابوت را ببینی ، غرور وخود خواهی برتو غلبه

 

 خواهد کرد ، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی ، بگو قبر مرا

 

 مسدود نمایند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا

 

اینکه بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببیند .


زنهار زنهار ، هرگز هم مدعی وهم قاضی نشو اگر از کسی ادعایی

 

 داری موافقت کن یک قاضی بیطرف آن ادعا را مورد رسیدگی

 

قرار دهد . و رای صادر نماید . زیرا کسی که مدعی است اگر

 

قاضی هم باشد ظلم خواهد کرد .


هرگز از آباد کردن دست برندار . زیرا که اگر از آباد کردن دست

 

 برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت زیرا این قاعده

 

است که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود . در

 

 آباد کردن ، حفر قنات و احداث جاده وشهر سازی را در درجه

 

اول قرار بده .


عفو وسخاوت را فراموش نکن و بدان بعد از عدالت برجسته

 

ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت ، ولی عفو باید فقط

 

موقعی بکار بیفتد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به

 

 دیگری خطایی کرده باشد و تو خطا را عفو کنی ظلم کرده ای زیرا

 

 حق دیگری را پایمال نموده ای .


بیش از این چیزی نمیگویم این اظهارات را با حضور کسانی که

 

غیر از تو در اینجا حاضر هستند ، کردم . تا اینکه بدانند قبل از

 

 مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها

 

بگذارید زیرا احساس میکنم مرگم نزدیک شده است .