Dusharm

 
Beauty Aids
نویسنده : اکبر نعمتی - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٦
 

A dear old lady was asked what she used to make her complexion so beautiful and her whole being so bright and attractive

:She answered
  
        I use for my lips, truth
        I use for my voice, kindness
        I use for my ears, compassion
        I use for my hands, charity
        I use for my figure, uprightness
        I use for my heart, love 
. I use for any who do not like me, prayer

 



 
 
Dance in the Moonlight
نویسنده : اکبر نعمتی - ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٦
 

 

lying on my bed
!I dream of you
far above the sky
apart from this world
your hand in my hand
and we dance in the moonlight


 
 
!Just Because
نویسنده : اکبر نعمتی - ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٦
 

Do I love you because the sky is blue or
.do I love you, just because you'r you
,If you promised me the moon and stars
.would I love you for just who you are
,Do I love you because you treat me well
.would I love for all time to tell
,If you gave me roses each and every day
.would I love you so they never go away
,Do I love you because you say you love me too
.No, I love just because you'r you


 
 
ماه
نویسنده : اکبر نعمتی - ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٦
 

من از فراق تو هر شب به ماه می نگرم             گمان برند خلايق که عاشق قمرم

ديشب به ياد روی تو چشمم به ماه بود             ما بين ماه و روی توام اشتباه بود

آسمانا دلم از اختر و ما تو گرفت                       آسمان دگری خواهم و ماه دگری

در محفلی که خورشيد در حکم ذره باشد خود را بزرگ ديدن شرط ادب نباشد.

 


 
 
اول زندگي
نویسنده : اکبر نعمتی - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٢
 

اگر مي خواهيد كاري بكنيد اول زندگي كنيد.


 
 
دنياي غريبي است
نویسنده : اکبر نعمتی - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٢
 

دنياي غريبي است

بي اراده خود متولد مي شوي

با حيرت زندگي مي كني

و با ياس و حسرت مي ميري

پس بياييد اندكي به خود آييم

و صداقت و ايمان را سرلوحه زندگي خويش كنيم.

 


 
 
دخترك يتيم است يا عاشق؟
نویسنده : اکبر نعمتی - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٢
 

مثل هميشه دريچه قلبم را باز مي كنم.

اين بار آسمان دل من از آسمان شهر ابري تر است.

به پارك مي روم و با خود مي گويم امان از اين بي كسي پشت درختهاي زرد وجودم دختركي نشسته نزدش مي روم.

سلام! سلام! پاسخ نمي دهد. مرا نمي بيند. اشك مي ريزد. از زندگي خسته است. از خستگي خسته است. از تنهايي از بي كسي. اشكهايش را با دستمال گلدوزي شده مادر بزرگ پاك مي كند. با اين همه بي كسي ها و غرق شدن در مرداب كسي را به كمك نمي طلبد.

خدايا صحرايي ام  كه هرگز از آن گذر نخواهد كرد عابري پياده اي چشمه اي پس جوانه ات كجاست؟ اين دخترك يتيم است يا عاشق؟

از نوميدي مي گريد يا از اميدواري؟

يتيم يا عاشق؟

خدايا از بين اين همه انساني كه خلق كردي كسي به كمك من نيامده من فقط تو را مي خواهم عاشق توام اميدم به توست...


 
 
غروب آفتاب براي درياچه زيباست
نویسنده : اکبر نعمتی - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٢
 

غروب آفتاب براي درياچه زيباست. افسوس كه اين همه زحمت هميشگي نيست كوتاست.

بشو باران بريز به اين درياي بيكران، تشنه تا شود شاد اين درياي قلب شكسته

چه زيباست به خاطر تو شاد زيستن تا غروب عشق به انتظار تو نشستن،

وه چه اين غروب غم زده عاشقانه است،

نگاه كن به اين قلب شكسته كه ويرانه است

... و خلاصه چه بهتر كه غروب آفتاب لب ساحل را پشتيبان خود قرار دهم كه مي دانم دل عاشقان چه راهي را طي مي كند.