Dusharm

 
يك آقايى
نویسنده : اکبر نعمتی - ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٢۸
 

 

يك آقايى ؛ رفته بود توي پارك روي چمن ها دراز كشيده بود و چشم به آسمان دوخته بود و به ابر ها خيره شده بود و با خودش ميگفت : يعني درسته كه ميگن كائنات و كهكشانها ؛ ميليارد ها سال از عمرشون ميگذره ؟؟

بعدش رو كرد به آسمان و گفت :
_ خداجون ! ميشه به من بگى يك ميليون سال براي تو چقدره ؟؟
از طرف خدا پاسخ آمد كه : يك دقيقه !

مرد ؛ دوباره سرش را به آسمان كرد و گفت :
_ خدايا ! ميشه بمن بگي يك ميليون دلار براي تو چقدره ؟؟

از طرف خدا پاسخ آمد كه : يك پنى !

مرد ؛ سرى خاراند و لبخندى زد و گفت :
_ خدايا ! ميشه لطف كنى يك پنى بما بدهى ؟؟

از طرف خدا پاسخ آمد كه : يك دقيقه صبر كن !!!!