Dusharm

 
کابوس
نویسنده : اکبر نعمتی - ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۸
 
نيمه شب پريشب گشتم دچار كابوس
ديدم به خواب حافظ توي صف اتوبوس
 
گفتم : سلام حافظ گفتا عليك جانم
گفتم كجا روي تو گفتا خودم ندانم
 
گفتم بگیر فالي گفتا نمانده حالي
گفتم : چگونه اي ؟ گفت در بند بي خيالي
 
گفتم كه تازه تازه شعروغزل چه داري؟
گفتا كه مي سرايم شعر سپيد باري
 
گفتم زدولت عشق،گفتا كه كودتا شد
گفتم رقيب گفتا ، او نيز كله پا شد
 
گفتم كجاست ليلي؟مشغول دلربايي؟
گفتا شده ستاره در فيلم سينمايي
 
گفتم،بگو ز خالش ، آن خال آتش افروز
گفتا عمل نموده ، ديروز يا پريروز
 
گفتم بگو ز مويش،گفتا كه مِش نموده
گفتم بگو ز يارش ، گفتا ولش نموده
 
گفتم چرا،چگونه؟عاقل شدست مجنون ؟
گفتا شديد گشته معتاد گرد و افيون
 
گفتم كجاست جمشيد؟جام جهان نمايش
گفتا : خريد قسطي تلوزيون به جايش
 
گفتم: بگو ز ساقي حالا شده چه كاره؟
گفتا : شدست منشي در دفتر اداره
 
گفتم بگو ز زاهد آن رهنماي منزل
گفتا كه دست خود را بر دار از سر دل
 
گفتم ز ساربان گو با كاروان غم ها
گفتا آژانس دارد با تور دور دنيا
 
گفتم بگو ز محمل يا از كجاوه يا دي
گفتا پژو ، دوو ، بنز يا گلف نوك مدادي
 
گفتم كه قاصدك كوآن باد صبح شرقي
گفتا كه جاي خود را داده به فاكس
برقي
 
گفتم بيا ز هد هد جوييم راه چاره
گفتابه جاي هد هد،ديش است وماهواره
 
گفتم سلام ما را باد صبا كجا برد ؟
گفتا به پست داده آورد يا نياورد‌ ؟
 
گفتم بگو ز مشكِ آهوي دشت زنگي
گفتا كه ادكلن شد در شيشه هاي رنگي
 
گفتم سراغ داري ميخانه اي حسابي
گفت آنچه بود از دم ، گشته چلوكبابي
 
گفتم : بيا دوتايي لب تر كنيم پنهان
گفتا نمي هراسي از چوب پاسبانان
 
گفتم بلند بوده موي تو آن زمان ها
گفتا به حبس بودم از ته زدند آن ها
 
گفتم شما و زندان حافظ ما رو گرفتي؟
گفتا نديده بودم هالو به اين خرفتي !!!