من به تو محتاجم
نویسنده : اکبر نعمتی - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٢۳

من به تو محتاجم

My friend, I need you now
Please take me by the hand.
Stand by me in my hour of need,
Take time to understand.

دوست من، الان من به تو احتياج دارم

لطفا دستم را بگير

در ساعتهايي که نيازت دارم با من باش

زماني را براي فهميدن يکديگر در نظر داشته باش

Take my hand, dear friend,
And lead me from this place.
Chase away my doubts and fears,
Wipe the tears from off my face.

دوست عزيز دست مرا بگير

و مرا در ين مکان راهنمايي کن

شک و ترديد و هراس مرا از دلم بيرون کن

اشکهايم را از صورتم پاک کن


Friend, I can't stand alone.
I need your hand to hold,
The warmth of your gentle touch
In my world that's grown so cold.

دوستم، من نمي توانم تنها باشم

نيازمندم تا با دستت مرا نگاه داري

وقتي با مهرباني مرا لمس مي کني

گرمي وجودت در دنياي سرد من رشد مي کند

Please be a friend to me
And hold me day by day.
Because with your loving hand in mine,
I know we'll find the way.

Akbar Nemati

لطفا دوست من باش

و روز به روز نگاه دارم باش

چون با دست عاشقانه تو است

که من مي توانم راهم را پيدا کنم

اکبر نعمتي

عشق مادري
نویسنده : اکبر نعمتی - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱۸

عشق مادري

"Do you like my dress?" she asked of a passing stranger.
"My mommy made it just for me." She said with a tear in her eye.

دخترک از غريبه ای که از آنجا مي گذشت پرسید :از لباسم خوشت مي آيد؟

او با اشکي در ميان چشمانش گفت: مامان برایم دوخته است

"Well, I think it's very pretty, so tell me little one, why are you crying?"

خوب من فکر مي کنم بسيار زيباست،  به من بگو که چرا گريه مي کني؟

With a quiver in her voice the little girl answered.
"After Mommy made me this dress, she had to go away."

دخترک با صداي لرزان پاسخ داد

بعد از اينکه مامان اين را برايم دوخت، بايد مي رفت

"Well, now," said the lady, "with a little girl like you waiting for her,
I'm sure she'll be right back."

آن زن به دخترک گفت خوب حالا که تو منتظرشي، من مطمئن هستم که او بر مي گرده

"No ma'am, you don't understand," said the child through her tears,
"my Daddy said that she's up in heaven now with Grandfather."

دخترک با چشمان اشک آلود گفت نه تو نمي فهمي ما..ما..ن....

پدرم می گويد که مامان الان اون بالا در بهشت است پيش پدربزرگ است

Finally the woman realized what the child meant, and why she was
crying. Kneeling down she gently cradled the child in her arms and
together they cried for the mommy that was gone.

سرانجام آن زن فهميد مه منظور دخترک چيست و چرا گريه مي کرد

زانو زد و به آرامي دخترک را در ميان بازوان خود گرفت

و با هم براي ماماني که رفته بود گريستند

Then suddenly the little girl did something that the woman thought
was a bit strange. She stopped crying, stepped back from the woman
and began to sing.

ناگهان دخترک کاري کرد که براي آن زن عجيب بود

او گريه اش را قطع کرد، گامی به عقب برداشت و شروع به آواز خواندن نمود

She sang so softly that it was almost a whisper. It was the sweetest
sound the woman had ever heard, almost like the song of a very small bird.

او به آرامي آواز مي خواند تقريبا شبيبه به نجوا بود

اين شيرين ترين صدايي بود که زن تا به حال شنديده بود صدايي شبيه به صداي پرندگان کوچک

After the child stopped singing she explained to the lady,
"My mommy used to sing that song to me before she went away,
and she made me promise to sing it whenever I started crying
and it would make me stop."
"See," she exclaimed, "it did, and now my eyes are dry!"

بعد از اينکه دخترک آوازش تمام شد برای زن شرح داد

مامان من اين آواز را قبل از اينکه برود استفاده مي کرد

او از من قول گرفت که هر موقع گریه کردم برای قطع گريه کردن اين آواز را بخوانم

دخترک فرياد کشيد : نگاه کن، همينطور است اشکهايم خشک شده است

As the woman turned to go, the little girl grabbed her sleeve,
"Lady, can you stay just a minute? I want to show you something."

زماني که زن می خواست برود دخترک آستين او را گرفت و گفت

خانم مي توانی يک دقيقه بماني؟ ميخواهم چيزي را نشانت دهم

"Of course," she answered, "what do you want me to see?"

زن گفت: البته ، حالا آن چيست؟

Pointing to a spot on her dress, she said, "Right here is where
my Mommy kissed my dress, and here," pointing to another spot,
"and here is another kiss, and here, and here,"
"Mommy said that she put all those kisses on my dress so that
I would have her kisses for every boo-boo that made me cry."

دخترک به لکه ای بر روی لباسش اشاره کرد و گفت

درست اينجا جايي است که مامان بوسيده است

و اينجا، دخترک به لکه ديگري اشاره نمود

اينجا بوسه ديگري است ، اينجا ، اينجا و اينجا

مامان گفت که همه بوسه ها را او روي لباسم گذاشته

من بوسه هاي او را براي کارهايي که باعث گريه ام شده است دارم

Then the lady realized that she wasn't just looking at a dress,
no, she was looking at a Mother... Who knew that she was going
away and would not be there to kiss away the hurts that she knew
her daughter would get.

پس آن زن فهميد مه او فقط به يک لباس نگاه نمي کرده

او به يک مادر نگاه مي کرده است

او فکر مي کرد مادر رفته و اونجا نيست تا با بوسه هايش  مرحمي بر دردهای دخترش باشد

So she took all the love she had for her beautiful little girl and
put them into this dress, that her child now so proudly wore.
She no longer saw a little girl in a simple dress.
She saw a child wrapped...in her Mother's love.

پس او تمام عشقش را برای دخترک زيبايش در ميان اين لباس قرار داد تا کودکش با افتخار آنرا بپوشد

او دخترک را در لباس ساده اي نمي ديد

او کودکي را مي ديد که درميان عشق مادرش پيچيده شده است

Akbar Nemati

روز مادر مبارک

اکبر نعمتی


You're Just Duckie, Mom
نویسنده : اکبر نعمتی - ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱۸

It was you Mom
نویسنده : اکبر نعمتی - ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱٧