يك آقايى

 

يك آقايى ؛ رفته بود توي پارك روي چمن ها دراز كشيده بود و چشم به آسمان دوخته بود و به ابر ها خيره شده بود و با خودش ميگفت : يعني درسته كه ميگن كائنات و كهكشانها ؛ ميليارد ها سال از عمرشون ميگذره ؟؟

بعدش رو كرد به آسمان و گفت :
_ خداجون ! ميشه به من بگى يك ميليون سال براي تو چقدره ؟؟
از طرف خدا پاسخ آمد كه : يك دقيقه !

مرد ؛ دوباره سرش را به آسمان كرد و گفت :
_ خدايا ! ميشه بمن بگي يك ميليون دلار براي تو چقدره ؟؟

از طرف خدا پاسخ آمد كه : يك پنى !

مرد ؛ سرى خاراند و لبخندى زد و گفت :
_ خدايا ! ميشه لطف كنى يك پنى بما بدهى ؟؟

از طرف خدا پاسخ آمد كه : يك دقيقه صبر كن !!!!

/ 3 نظر / 5 بازدید
hossein

سلام عزيز/سایت جالبی دارید

iman

سلام۱ من بار اولمه كه ميام اينجا. كلي خوشحالم كه اينجا رو پيدا كردم. برميگردم، حتما!

nedak hoonoom gol

matalebetoon khiili ba mazeh bood vali ye kam tanbal tashrif darid alan 10 abaneh hanooz chizi naneveshti chesham dar oomad bas ke omadam va chizi nadidam mam noonam khasteh nabashid